دوباره سلام! این روزا چون اینترنت دانشگاه دم دسته، کلاسامونم تق ولقه، زود به زود می آپم.
خبر خاصی نیست ولی خبرا زیادن. نمی دونم از کدومشون بگم: مثلا اینکه بهمون یه خوابگاه دادن که واسه خودش پدیده ایه.اندازش بد نیست ولی برای رسیدن بهش باید هفت کوه و هفت دریا رو طی کنی!! باور کنین. تازه، طبقه ی سومم هست. حالا فقط خودتونو بذارین جای من! از خونه ی به اون بزرگی، اتاق به اون شیکی و با کلاسی ، کشیده شدم به کجا!!!!!!!
ولی شکر! ناراضی نیستم. انتخاب خودم بوده ولی هنوز گیر کلاساییم. اخه از محوطه ی خوابگاه تا دانشکده حدود٢٠ دقیقه راهه، اونوقت می ریم می بینیم جا تره و بچه نیست. فک کن چقد حرصت در میاد وقتی خبری از استادا نیستف یکی هم پیدا نمی شه ازش بپرسی اینجا چه خبره؟؟؟!!!
ولی جدی جدی، اینجا چه خبره؟؟؟؟
دلم واسه هیچ کس تنگ نشده، هیچ کسم باور نمی کنه. فک می کنن دروغ می گم! هی روزگار. دلمونم باید به ساز مردم برقصه مبادا دل شیشهای و تا حدی پروانه ایشون بشکنه.
تا حالا کلی جاهای اینجا رودیدم خیلی هاشونم موندن. سعدیه و حافظیه خیلی با صفان . من خودم تا حالا شیراز نیومده بودم و با خودم می گم چرا زودتر نیومدم. از همه ی کسانی که تا حالا نیومدن شیرازو سیر کنن ( به نیابت از مردم اینجا!!! ) دعوت می کنم در اولین فرصت یه سری به اینجا بزنن.
بقیه ی خبرا باشه تا بعد.

( ببخشید اگه بد شد، یه دفه به سرم زد آپ کنم. اصلا نمی دونستم درباره ی چی بنویسم بعد گفتم: چی از اینجا بهتر!!؟؟؟حالا دیگه پیشکش شما)
نظرات () سلام!
حدس بزتین من الان کجام؟؟؟ توی دانشگاه شیراز و از اینجاست که دارم میآپم. یه پست بلند نوشته بودم که کلش delete شد. دیکه حال ندارم بنویسم. تو رشته ی زیست سلولی مولکولی قبول شدم ، راضیم!!
اینجا محیطش با رشت خیلی فرق میکنه. حالا من اینجام با کلی چیز واسه یاد گرفتن و کلی ادم واسه شناختن. از خدا می خوام کمکم کنه، شما هم دعام کنین. از رشت تا اینجا حدود 18 ساعت راهه. حالا حالا ها نمی تونم و نمی خوام بر گردم. دوستام می گن آدم عجیبی هستی چون دلم اصلا تنگ نیست.
می گذره دیگه! زاستی، این روزا دارم به یک دست شدن آدما فکر می کنم. وقتی سعی می کنم از دید یه آدم بی طرف به محیط اطرافم نگاه کنم، همه چیز یه جوریه.
دیگه باید برم، کلاس دارم. دوست دارم بیشتر بنویسم اما حیف فعلا وقت ندارم.و حرف واسه گفتن زیاده، پس تا بعد بای بای.
نظرات () سلام! حالا در این نقطه هستم. سر یک چند راهه. جایی که باید انتخاب کرد و به هستی شکل داد.
جایی که باید به همه چیز و همه کس فکر کرد.
مجبورم پامو بزارم توی دنیای بزرگترها. تا حالا فقط یه بچه بودم ، یعنی سعی می کردم در گیر چیزای مهم بی اهمیت! نشم، همون دغدغه های بزرگترا. توی همین انتخاب رشته ی لعنتی، به جای این که تمام تمرکزم رو روی علایقم بذارم، باید یه کلی فکر دیگه ( فکر ایی که مال من نبودن ) هم اهمیت می دادم و سعی می کردم همه رو راضی کنم. بعد از کلی جر و بحث، موفق شدم همون چیزایی رو انتخاب کنم که دوست دارم اما حالا می ترسم. از اعلام نتایج، از قیا فه های ملامتگر و حق به جانب، از روزی که من هم آدمی بشم مثل همه ی آدمهای اطرافم، مثل آدم بزرگای کو چیک؛ اونقدر که تمام دنیاشون خودشونن و بس. دوست دارم همین جور که هستم بمونم؛ کوچیک بزرگ، اونقدر که دنیام دنیای همه ی آدم هاست.می دونم که این مسیر رو باید رفت و می دونم یه گوشه نشستن و تماشا کردن فایده ای نداره. اینجا هستیم تا " زندگی " کنیم.فقط همیشه دعام به درگاهش این بوده که بال های پروازمو قوی تر کنه و نذاره بیفتخ رو زمین و لاشخور وار زندگی کنم. نذاره از شکست و بد بختی یکی دیگه لذت ببرو، کمکم کنه پاک بمونم و پاک تر شم، اونقدر که لایق خدا شدن شم.اگه قراره این نشم، ترجیح می دم دیگه نباشم.
دوستای گلم! بیاین دعا کنیم هر کو چیکی بزرگ شه، بیاین دنیای آدم ها رو بزرگ کنیم اینجوری، دنیای خودمونو بزرگ کردیم چون حقیقت بزرگی ما، بخشی از همه شدنه و وقتی این مجموعه ی بزرگو بزرگتر کردی، می تونی فریاد بکشی: من توی این دنیا، یه کاری کردم.
و همیشه یادتون باشه:
درسته، دنیای عجیبی ست. یکی در آبپاش گلاب دارد و یکی در گلاب پاش، آب هم ندارد ولی...هر چه آسمان تیره تر باشد، ستاره هایش نمایان ترند. در مقابل مشکلات سکوت کن شاید خداوند حرفی برای گفتن داشته باشد.
دوستدار لبخند زیبایتان، پریسا.

نظرات () مکیدن عصاره ی نگاه تو
چشیدن طنین شاد لحظه لحظه های تو
پریدن از شبی سیه میان بازوان تو
بریدن از بهانه ها، به سوی روح پاک تو
برای تو، به شکل تو، به حال تو، مثال تو
نه "من" ، که " تو"
نه "ما"، که " تو "
من از خودم رها شدم برای تو
که تا شوم امید تو
صدای خنده های تو
نگاه چشمهای تو، طلوع روز های ناب تو
مرا ز خود نران که من، دگر جدا نی ام ز تو
نپرس نام خاندان و شهرتم،تخلصم
که من چو " نا کجایی ام "
میان ابرها و آسمان
کنار باد و ماهتاب
شبم به روز می کنم
به سوی تو چنان سجود می کنم
که بتکده ز حسرتش همه کلوخ می شود
و عشق سرد و بی صدا
مرا نگاه کرده و ،
به زیر گور می شود
که تاب این نگاه من ندارد او
و خوب داند او که این
فرای عشق و عاشقی
فرای جان و جاندهی
و این ، ... فرای بندگی ست.
بترس از این زمان کشی
بترس از این رماندنم
که من قیام می کنم
جهان مهربان و آتشین منش، به زیر آب می کنم
و می کنم جهان همه به شکل تو
دویدن از برای تو
گرفتن دو بوسه از لبان آتشین تو
و بعد تا همیشه ها
برای من، به یاد تو
به " یاد " تو ...
نظرات () ١
چه کودکانه می گرییدم
آن روز که گفتند
در ریاضی تجدید شده ایم!
و چه بزرگانه می خندیم
امروز که می گویند
در زندگی...!
*****
٢
دوست دارم تا می خوری بزنمت:
همیشه به من می گفتی: sms یک بهانه است.
و روزی در inbox دوستم، smsای از تو دیدم
که در آن نوشته بودی: او ...
یک بهانه است.
*****
3
روی مب نشستم و از سختی هایم برایت گفتم
و تو،
جایی دور از دیدرس من به حرفهایم گوش می دادی
...بعد از ربع ساعت،
از آشپز خانه بیرون آمدی
و چشمان قرمزت ، مرا به وجد آورد
و چقدر دوستت داشتم؛
که برای خاطر من است که می گریی!
به سویت دویدم و در آغوشت کشیدم
و احساس کردم:
(( چقدر بوی پیاز می دهی!!!))
نظرات () از انصاف:
بهار در اندیشه ی تابستان است،تابستان به فکر پاییز، پاییز اشکریز زمستان؛و این، زمستان است که اندوه طبیعت و خاطره ی فصل ها را در قلب سرد خویش جای می دهد. بنگرید که زمستان، با همه ی سردی، چگونه قلب ها را از انصاف دوستی لبریز می کند.
پس، خدایان عدالت و انصاف باشید، اگر چه به زیان خود و خویشاوندانتنان باشد، یا محتاج و توانگرتان کند.
از نشانه های ایمان است که راستی را در جایی که به زیان توستبر دروغی که به سود توست پیش بداری! چونان گفتاری از کردار بیش نباشد.
چه سخت است عاقبت آنان که برای سود خود، به یان دیگران حکم می دهند، اما برای سود دیگران ، به ضرر خود حکم نمی رانند؛
ایشان حق خود را کامل می ستانند و حق دیگران را کامل نمی دهند.
خدا دستان شما را به انصاف آفرید. هر انگشت را به عدل، و هر بند آن را به جوانمردی.
به چشمان خویش بنگرید که هر یک، بی نهایتی از آن خود دارد. بی نهایت ، از نهایتی که از آن شماست. وآیا بی انصافی نیست کخ عدل را، حتی در این بی نهایت نبینید؟
پروردگار زمین و آسمانها، روزی خلق را به قدری که بخواهد نازل می کند البته نه آنگونه که از وسعت دارایی، در زمین ظلم و ستم بسیار کند؛ مگر آن روز که انسان را به خود واگذارد؛ که البته در آن هنگام نیز گناه ، چشم ها را کور کرده است.
نظرات () این المپیک هم از راه رسید و با چه شروع دل نشینی!
خیلی از افتتاحیه لذت بردم و لی شبکه ی ٣ با پخش مثلاً زنده ش آبروی خودش رو برد.وقتی به طور هم زمان کلی از شبکه های ما هواره داشت به طور زنده مراسم رو نشون می داد ، این همه قطع و وصل واقعاً بی معنی بود. تازه، حتی وقتی گروهی از خانمها فقط دست ها شون رو حرکت می دادند (که هیچ شباهتی هم به رقص نداشت ) یک دفعه قطع کردند.
آخه یکی پیدا نمی شه بگه: مگه کسی زورتون کرده؟ ما رو چه به پخش زنده ی افتتا حیه المپیک!!! این همه سال نشون ندادین، این هم روش؟ لا اقل به فکر تو هین به شعور ملت نیستین، به فکر آبروی خودتون باشین!
از همه ی اینها که بگذریم، مراسم خیلی جالب بود. من از حرکات ووشوشون خیلی لذت بردم.اون برنامه ی « یک دنیا ، یک آرزو » هم خیلی قشنگ بود. ولی با دیدن تعداد شرکت کننده های کانادا و ژاپن،...و وقتی تعداد خودمون و تیپ شرکت کننده هامون، به خصوص خانمها رو دیدم...
این همه پتانسیل در زنان ورزشکارما وجود داره و اونوقت فقط ٣ نفر!!! و فقط داد سر داده بودن که پرچمدار ما، خانوم است.خانوم هما حسینی !
چه گریه اور است این اوضاع ! و شاید ...مضحک و...
نظر شما چیه؟
نظرات () (١)
خدا را صد هزار مرتبه شکر
که قبل از بوسیدن لبهایت فهمیدم...
« دهانت هنوز بوی شیر می دهد.»
(٢)
گل من ، باورت می شود؟
بهار شد.
به همین سادگی،
« با یک گل ، بهار شد. »
(٣)
عشق من امروز ، پروانه می شود
اما ،
همیشه به یاد خواهد داشت ،
وقتی شفیره بود...
مدیون برگ شد.
*****
خوشحال می شم نظر بدین. از قبل، از اینکه وقت میذارین و نظر می دین..
یک سبد گل، یک دنیا عشق و دسته دسته یاس سپید تقدیمتوت.
نظرات ()